آتاکسی
از جنس حادثه ایم دو دست داریم دو پا، رخ می دهیم به اندازه سادگی هایمان ساده رخ می دهیم به اندازه عرق های پیشانیمان سخت رخ می دهیم به اندازه عشق پرتلاطم و آرام رخ می دهیم به اندازه یک پلک زدن بی هوا رخ می دهیم گاهی در خواب هم رخ می دهیم به اندازه شکستن دلهایمان رخ می دهیم ، گاهی با کوبیدن پتک ، گاهی با سرد و گرم شدن گاهی با یک موترک ساده ، گاهی با تحمل یک فشار در طی چندین سال رخ می دهیم گاهی با یک دوری گاهی از همین نزدیکی گاهی با یک اشتباه گاهی درتلافی یک اشتباه گاهی... بد رخ می دهیم گاهی با یک لبخند گاهی با محبت گاهی صادقانه و با یک بوسه گاهی... خوب رخ می دهیم از جنس حادثه ایم گاهی هم اصلا رخ نمی دهیم یارا راد من از مردن نمی ترسم ترس من از پر کردن گور کسیه ترس من از نوشته های روی سنگ قبرمه روی سنگ قبر من نوشته :(کسی مرده اینجا که زندگی و خوب زندگی نکرده ،حالا آروم تو یه قبر خوب خوابیده و یه عالمه آدم دور خودش جمع کرده) من از بودن نمی ترسم ترس من از جای اضافیه من از زیادی خوردن می ترسم دلم گرفته و می خوام گریه کنم ولی از پف کردن چشمهام می ترسم گر چه منو می خندونی وقتی لبخند می زنی و نگاه می کنی ولی من از زیادی خندیدن ها می ترسم دلم می خواد بمیرم و شام ضیافت لاشخور ها شم من از بیهوده زیستن ها می ترسم من می ترسم من از این من من کردن هام می ترسم بازم داره بارون میاد منم قدم زنان وای چقدر از این بی آرزویی هام می ترسم ثانیه ها،دقیقه ها، ساعت به ساعت، سال به سال می گذره،من از دیر شدن ، پیر شدن می ترسم من از خواب پریشان، دل شکسته، احساس زخمی، من از ع ش ق می ترسم من از حسادت های زنانه ،بی وفایی ها، دروغ گفتن ها، خیانت کردن ها، من از نگاه مرد می ترسم من همه را دوست دارم از دوست نداشتن ها می ترسم من به تنهایی خویش دچار و محکومم راهی ندارم جز تنهایی ، از تنهایی نمی ترسم من از دلتنگی دوستان غمگینم در این کلبه ی خموش نزنید چای من سرد شده، اجاقم بی هیزم و دلمم مثل دستام سرده کاش می شد تک و تنها دور از دسترس، بدون دغدغه، بدون اشک، بدون قبر مرد ، من از اینگونه زیستن می ترسم
یارا راد
