آتاکسی

 

 

دیکته ی شب

 

بنویس دیکته ی شبت را

از سر خط

بابا آب ندارد

بابا نان ندارد

این سفره خالیست

فرزند گرسنه خوابید

بابا  امشب خواب ندارد

برادر انار ندارد

من بادام ندارم

در این کویر باران نمی بارد

سینی سیب ندارد

این سوزن نمی دوزد

این نمکدان نمک ندارد

اردک در آب نیست

بز آرام است بازی نمی کند

اکرم با پری دوست نیست

اکرم توپ ندارد

نانوا نان نمی پزد

نانوا در خواب است

مزرعه کشاورزی پدر جواد خشکیده است

پدر جواد مزرعه را فروخت و به شهر آمد

مهتاب  قصه ی امین و اکرم نور ندارد

ژاله دیگر هیچ گلدانی را آب نمی دهد

ژاله در فکر لباس امشب خود است

باغ پدر اصغر انار ندارد

تنه ی درخت های انار را تبر زدند و

برجی زیبا در آن باغ انار  ساختند

چرا فصل های آخر کتاب همه سرد است؟

یارای هفت ساله بیست ساله شد

کبوتر در آسمان آزاد نیست

نقطه

 پایان

نمره....

                           یارا  راد

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |

 

 

لکنت زبان

 

 اگر روزی عشقت مرا رسوای زمان کند

 

حذر ندارم از این عشق

 

چه خوب است هر چه آن کند

 

وجودم را به عشق رو کن

 

همان خو کن که او خو کرد

 

مرا محو نگاهی کن

 

اگر چه سخت و محکومم

 

نگاهی هم به این سو کن

 

زبانم را نهان رازیست

 

کمی مشکل اما می گویم

 

همین لکنت زبان بس است

 

کلامم را به ذهن بسپاری

 

ندارم عشق به این عالم

 

همان عشقم که عالم هست

 

نکن انکار که می دانم تو می دانی

 

تمام من نیمی از توست

 

نیمی از تو تمام عالم

 

نکن انکار که می دانم تو می دانی

تو می دانی

                   یارا راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |


به شب نشینی  آمدم

 

باز کن این  درب  چوبی را به شب نشینی آمدم 

دستان خالی آمدم

می نبود کوزه ها بشکسته بود

گل ها همه خشکیده بود

شیرینی ها تلخ شده بود

دستان خالی آمدم

باز کن این  درب  چوبی را به شب نشینی آمدم

زار و پریشان آمدم

با همان گریه ی  پنهان

لبخند نهان آمدم

کفش های سوراخ

لباس پاره

زلف بلندو

چشمان مستو

دستان سردو

چتر شکسته

باز کن این درب را که زیر باران آمدم

با پاهای خسته

عرق سرد و

تشنه ی تشنه

باز کن این درب را که با پای پیاده آمدم

آمدم شاید برایت هیزمی باشم

شب سردت را گرم کنم

آمدم شاید کنارت ساحلی باشم و تو دریاو بکوبی بر تن بیمارو زارم

شاید آرام شوی کمی

با دستان خالی ساده ی ساده آمدم

باز کن این درب چوبی را به شب نشینی  آمدم

 

      یارا   راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |

 

باران

 

باران ببار

 

 با خشم خود بر قلب این زمین سرد

 

بکوبان همه عالم را در هم

 

بپاشان همه شرم را از من

 

برویان همه بذر های  ناتوان را

 

ببار آرام نه

 

خشن

 

بگذار گاهی پنهانی ببارم دربرت

 

ببار آرام نه 

 

خشن

 

کهنه نقاب ها را بردار

 

بترسان مترسک ها را

 

خالی کن این کوچه را از آدمک ها

 

بگذار از ته دل ببارد غم بی انکارم

 

ببار خشن ، اما

 

چکه چکه  بر دل بیمار من پا بگذار

 

درد دل های مرا بر دل بیگانه ی جاده

 

آرام بنویس

....

      یارا  راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٩ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |