آتاکسی
سلام دوستان عزیز عیدتون مبارک داشتم فکر می کردم امسال چه جور سالی بود برام خوب امسال پر از تجربه های جدید بود که بعضیاش لذت بخش و بعضیاش دردناک بود از بدترین خاطراتم ... ( که همه می دونن) بعدشم فوت کردن پدر دوستم که می دونم امسال بدترین عیدش خواهد بود. از بهترین خاطراتمم ... بعدشم آشنایی با یه دوست خوب و به واسطه اون دوست خوب آشنایی با دوستان خوب دیگه ( ازش نهایت تشکرو دارم ) و آشنایی با همه ی شما عزیزان بدترین سال زندگیم سال 81 بود بهترین سال زندگیم سال 87 که پدرم به بزرگترین آرزوش رسید ... دوست ندارم مناسبتی شعر بگم شعر جدیدمم که گفتم برای بهار غمگینه پس نمی ذارم ... هدف از این پست تبریک عید بود و اینکه اگه دوست دارید از خاطره هاتون بگید... همگی سال خوبی داشته باشید... شاید کسی بهاری ندارد دلم خیلی گرفته امروز برای کاری رفتم به قسمتی از تهران که مردم وضعیت مالی خوبی ندارن نزدیک عیده و خانواده های فقیر بیشتر از همیشه ناراحتن تو این فکرا بودم که شوق یه کودک از گاز زدن یک ساندویچ خیابونی که می شد آلودگی و از روی کاغذ ساندویچ دید و باز کردن سر صحبت مادرش و گفتنو گفتن از رنج هاش ناراحت ترم کرد آدم خیلی احساساتی نیستم ولی خیلی سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم ... دوست داشتم در مورد این احساس یه شعر خوب بگم ولی وقتی خیلی ناراحتم نمی تونم شعر بگم شایدم بعدا این کارو کردم فقط الان یه دوبیتی از زبون همه ی بچه هایی که امروز دیدم می نویسم... این همه آدم اینجاست چرا مامان ما یاری نداریم؟ چرا گفتی پیاده بیا ، ما با سواره ها کاری نداریم ؟ مامان همه خوشحالن می گن عید داره می یاد چرا گفتی ساکت ، ما تو فصلامون بهاری نداریم؟
سلام هر روز قبل از طلوع خورشید بیدار می شم ، امروز که زدو کلاسارو به خاطر سمینار پیچیندیمو بعدشم سمینارو پیچوندیمو نمی دونم این استاد های تعصبی چی می خوان بهمون بگنو ... خلاصه پس از سال ها امروز به جای ساعت بی رحم با نور خورشید از خواب بیدار شدم حس خوبی بود. مدتهاست شعرامو با کامپیوتر می نویسمو سراغ دست نوشته هام نمی رم دیشب شانسی به یکی از دست نوشته هام بر خوردم بدون تغییر می ذارم در موردش نظر بدید... ستاره کاش حین گفتن این همه غم در صدای من نبود پس از سختی اینهمه سردی سهم دست های من نبود در جشن و پای کوبی ساز به دستان و رقاصان در دم این هلهله کشان جایی برای من نبود راه سخت بود هزارن بار میل برگشت داشتم اما در این بیابان اثری از جای پای من نبود همه می گفتند و می خندیدند و شاد بودند لیکن هیچ کس به فکر دل بیگانه و تنهای من نبود زجر می کشیدمو روزگار مرا با تازیانه می زد تن خسته و کبود من ، روزگار به فکر درد و آی من نبود خورشید با غرور می تابید و لذت می برد اما هر گز به فکر نور زدگی چشم های من نبود نفس عمیق می کشیدند و آزاد بودند دریغا حتی یک مولکول اکسیژن هم در هوای من نبود گفتم بگویم شعری و شاید کمی ارضا شوم اما تا کنون اینچنین حسی در دست نوشته های من نبود شام سختی بود و من در فکر این حس غریب عجیبا یک ستاره ، تا کنون ستاره ای در شبهای من نبود قلم را به دستت می سپارم ای دل بنویس بنویس از آن زمستانی که برفتو سرمایش در استخوانت بماند بنویس از شبی که بگذشتو طلوع خورشید از تو روی برگرداند بنویس از خشمی که اینگونه با حسرت می نویسی گفتی گرفته ای از آدما گفتی گرفته ای از دنیا گفتی گرفته ای حتی از من گفتم به پرواز برو آزاد باش قول می دهم هرگز مانعت نشوم دگر گفتی آری حس خوبی است پرواز لیکن افسوس که پرم بشکسته دگر ...
