آتاکسی

از جنس حادثه ایم

دو دست داریم دو پا، رخ می دهیم

به اندازه سادگی هایمان ساده رخ می دهیم

به اندازه عرق های پیشانیمان سخت رخ می دهیم

به اندازه عشق پرتلاطم و آرام رخ می دهیم

به اندازه یک پلک زدن بی هوا رخ می دهیم

گاهی در خواب هم رخ می دهیم

به اندازه شکستن دلهایمان رخ می دهیم ، گاهی با کوبیدن پتک ، گاهی با سرد و گرم شدن

گاهی با یک موترک ساده ، گاهی با تحمل یک فشار در طی چندین سال رخ می دهیم

گاهی با یک دوری گاهی از همین نزدیکی گاهی با یک اشتباه گاهی درتلافی یک اشتباه گاهی...

بد رخ می دهیم

گاهی با یک لبخند گاهی با محبت گاهی صادقانه و با یک بوسه گاهی... 

خوب رخ می دهیم

از جنس حادثه ایم گاهی هم اصلا رخ نمی دهیم

 

 

یارا راد 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

من از مردن نمی ترسم ترس من از پر کردن گور کسیه

ترس من از نوشته های روی سنگ قبرمه

روی سنگ قبر من نوشته :(کسی مرده اینجا که زندگی و خوب زندگی نکرده ،حالا آروم تو یه قبر خوب خوابیده و یه عالمه آدم دور خودش جمع کرده)

من از بودن نمی ترسم ترس من از جای اضافیه

من از زیادی خوردن می ترسم

دلم گرفته و می خوام گریه کنم ولی از پف کردن چشمهام می ترسم

گر چه منو می خندونی وقتی لبخند می زنی و نگاه می کنی ولی من از زیادی خندیدن ها می ترسم

دلم می خواد بمیرم و شام ضیافت لاشخور ها شم من از بیهوده زیستن ها می ترسم

من می ترسم من از این من من کردن هام می ترسم

بازم داره بارون میاد منم قدم زنان وای چقدر از این بی آرزویی هام می ترسم

ثانیه ها،دقیقه ها، ساعت به ساعت، سال به سال می گذره،من از دیر شدن ، پیر شدن می ترسم

من از خواب پریشان، دل شکسته، احساس زخمی، من از ع ش ق می ترسم

من از حسادت های زنانه ،بی وفایی ها، دروغ گفتن ها، خیانت کردن ها، من از نگاه مرد می ترسم

من همه را دوست دارم از دوست نداشتن ها می ترسم

من به تنهایی خویش دچار و محکومم راهی ندارم جز تنهایی ، از تنهایی نمی ترسم

من از دلتنگی دوستان غمگینم

در این کلبه ی خموش نزنید چای من سرد شده، اجاقم بی هیزم و دلمم مثل دستام سرده

کاش می شد تک و تنها دور از دسترس، بدون دغدغه، بدون اشک، بدون قبر مرد ، من از اینگونه زیستن می ترسم


  یارا راد
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

گم

خوب بگرد، خوب بگرد لای برگه برگه های ورق خورده زندگی آینده ام

لای برگ برگ های پاییزی که خش خشکنان روی من راه می روند

لای شعر شعر واژه هایم

خوب بگرد

لای خاطرات نیمه کاره ته گنجه ی ته انباری

لای صدای چکش های بی تلاطمی که به مغزم می کوبد

بوم

بوم

بوم...

لای حرف هایی که هزار بار در اعماق این مغز پر پیچ و خم

پیچیدو پیچیدو راه به گفتن باز نکرد

لای نفس های هنوز نکشیده ام

خوب بگرد

لای نامه های پست شده به تهاتوی ذهنم

لای سال های من

لای ماه ها ، دقایق و ثانیه های من

لای دل های شکسته و

لای آنچه داده ها و آنچه گرفته ها

لای قطره قطره ...

لای تنهایی ها و بیگانگی های من

خوب بگرد

من  ع ش ق  را گم کرده ام...

  

        یارا  راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |

 

هیچ

 

من از هیچی می نالم

هیچی بر دامن آرزو هایم

در نقش یک خوره

چه اسفبار است زندگی

طعم لبخند نحیفم را

لیموی کالی دزدید

با خود برد

زیر درخت زیتون خاک کرد

و من ماندم و هیچ...

بادکنک احساسم را کودکی با گریه از من ربود

با دیدن بستنی رهایش کرد

رفت

کو؟!

رفت...

تا که اینگونه دست نیافتنی شد

عشق محترمانه در گوشم زمزمه کرد

سر که برگرداندم

هیچ ندیدم

نشنیدم

نه!! شنیدم

صدای ناهنجار سکوت

بر مزارش گریستم

گریستم

گریستم

بی خبر از انکه در این قبر هیچ نیست

هیچ

هیچ نیست

نیست

هیچ هست...

 

 

یارا  راد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |

عشق کال چه طعمی است؟

 

شاید اگر دلی تنگ بود

و لبی تشنه

و کمی غم چاشنی بود

و سرابی زیبا

شاید اگر قانون سر خط هر جمله نبود

و پس هر نگاه عقل سو سو نمی زد

و تنشی مرگبار ساقه ی گل را نشانه نمی گرفت

شاید اگر می دانستی من کی ام؟!!

شاید اگر می دانستم او کیست؟!!

و شاید اگر نمی دانستم تو کی هستی؟!!

شاید اگر جامع رنگی بر تن عریان  شب می پوشاندم

و نگاهم مبهوت دست به دست می سپرد خویش را

و دلی شایسته به هواداریی ام می نشست

شاید اگر ترکی بر دلم نقش داشت

و دلم آتشفشانی پر کار بود

و غم چند ساله خویش را می سپردم به آب

شاید اگر غرور را می کشتم و اطراف را دیدی می زدم

و شاید اگر پس از یک سال دور زدن در مسیر این دایره ی بی انتها

نقطه ی آغاز را ویران نمی کردم

شاید اگر قیل و قال سرنوشت نفسم را نمی ربود

و گه گاهی هوایی متبوع سلامی می داد

و افق در نگاه باران به تماشا می نشست مرا

شاید اگر زیبا ترین لحظه ی  زندگی ام

آخر کامش بی حس بود

شاید اگر جاده  به خوابی شیرین دعوتم نمی کرد

و صلایی مرا به شکیبایی می خواند

شاید اگر زندگی را، زنده زندگی می کردم...

نمی دانم

نمی دانم :این عشق کال چه طعمی است؟!!

 

یارا راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |

می آیی؟

 

اینجا که حرف ها گم شده است ، کنج خلوت تصورها

جایی که تخیل آخرین درمان است

جایی که نگاه خشکیده ی یک درخت

پوشیده است با برگ های سبزش

جایی که چشم ها می بیند و درک نمی کند عمق یک نگاه را

جایی که مورچه ها بی آنکه دیده شوند، می میرند در زیر پا ها

و چه سخاوتمندانه آفتابپرستان زیباترین رنگ مجلس اند

اینجا هر چه می بینی ، مجازی

و در  آیینه، تصویرها محو شده اند با مداد رنگی هایی 

اینجا که جای سکوت آدمک ها را  بلیطی پر کرده است

و چه خشمناک فریاد می زند :

باز هم باز هم دیر رسیدی

می خواهم از اینجا برم ، می آیی؟

می روم از این جاده جلو خواهم زد

حال مسیر به دنبا من می آید

تا ...

می روم به آنجایی که افق پایین می آید

و به چراغ نفتی ها می گوید تا می توانید بی اضطراب بتابید

آنجا که پادشه رویاها تاجش را بر سر یگانه غلام خویش می گذارد

و می گوید بفرما ، که به فرمان من آسمان نبارید

 باشد تا به فرمان تو عقده باز کند

آنجا که ناشنوایان زیبا تر از من ناز ساز را می کشند

و چه مخلصانه به آواز می نشینند

گر به دنبالم بیایی خواهی دید

چگونه وفاداری یک گربه،  به رهگذری خسته را

درک خواهی کرد عمق نگرانی یک گل رز را:

(نکند! نکند، خار من دست تورا بخراشد نکند!)

گر بیایی خواهی گفت چه هوای خوبی

چه ظواهر کور و چه محبت بیناست 

می روم ، می آیی؟

 

             یارا راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

آخرین سفر

این آخرین سفر من است، گردش من به دور چشمانت
مرا می برد نگاهت به راه هایی دور
آخرین ایستگاه:
غرور به حراج رسیده یک اقیانوس
تب تند یک چراغ نفتی
تا که شاید جای خورشید را بگیرد، شاید!
می روم شاداب تر از یک عشق کهنه
به تازگی تک انار در بسته ی نهالی
تازه ی تازه است این شوق هنوز
تو در رویایی
با خیال آسوده بخواب
سنگینی راه ندارد سفرم
کوله بار خالی آمدم
کوله بارم خالی می روم
آنچه دادم عشق بود
آنچه گرفتم خاطره
پس از این دره نشینی در نگاهت
ببین چه زیبا می روم
این آخرین سفر من است
گردش من به دور چشمانت
و این آخر سفر من است:
یک جاده
چند راهی
و بازهم آبادی...


یارا راد


نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

 

شبنم

 

قطره ام قطره ای شبنم

آب آبم ، خیس خیس

تری ام از غم یا عشق یا شرم است؟؟

تری ام از صبر است

شاد شادم از مهر وشوق لبریزم

شبنمم گاهی بر گل می نشینم

 گاهی با خار هم آرامم

غرورم اندازه عشقی است که مرا رویانده

پدرم خورشید و مادرم اقیانوس

لطیف اما به اندازه ای محکمم

که هیچ داغی تبخیرم نکرد

هر که آتش بر ساقه گل زد

دامنش گر گرفت و ما هنوز زیباییم

شبنمم من چه دانم زلالم یا کدر

هر چه هستم شاید کمی از خود ، راضیم

من پاکم

تشنه لب هایی از وجودم هنوزهم خشک است

وچشم ناپاک از بازتاب خورشید برتنم، می سوزد

ثلث اول رویا

ثلث دوم مهر

ثلث سوم گر چه بی تعبیراست هنوز

من قبل از رفتن کامل رسیدن را می پسندم

شبنمم گاهی سبز رنگ برگ

گاهی به رنگ آسمان آبی

گاهی سرخم به رنگ گل

هر چه هستم یکرنگم

هم رنگم

آه ، قطره ام!

و چه رودهایی در حال دریا شدن به من محتاج اند

...

 

یارا  راد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٥ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

 

دل گرفته

دلا گرما زده، سرما زده، باز گرفتی  چه کنم

رو به لطف بیگانه  دست نیاز گرفتی  چه کنم

دیشب که خوب بودی دلم غنچه ی لبخند به لبت

امشب دوباره قصه ی غم ز آغاز گرفتی چه کنم

تا که درد خود می گفتی، از من اندکی درمان بود

حال که مهر ز لبت پیشه ی  راز  گرفتی چه کنم

باز  می شدی  اگر دردت از  یار  بد رفتار  بود

وای   که  اینبار  ز دست  ناز  گرفتی  چه کنم

تو  که  می رقصیدی  به  همه سازخوب و بدم 

اکنون که  خود  به  دستت  ساز گرفتی چه کنم

به جرم  دیدنم  هر دم  یه  فرمان   می  دهی

اخ دلا  بس کن  مگر سرباز  گرفتی  چه کنم

سیم  گیتار  پاره  و حنجره  زخمی تر  از پیش

امشب اگر باری دگر بهانه ی آواز گرفتی چه کنم

آخ دلا چه  نشسته ای بی دعا ونفست چاق نیست

مگر نگفتی  وضو  بهر  هر نماز گرفتی چه کنم

هی نشسته بغض کنان بر در و دیوارم  می زنی

 

بال  نه ! تو  ز  من  شوق  پرواز گرفتی چه کنم

 

یارا راد 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

گمان

آه اگر روزی منت گذاری مرا
شمع بیاری مرا
گل بکاری مرا

پروانه پنداری مرا....

آه اگر روزی نشانی دهی مرا
زه کمانی دهی مرا
افسون کشانی دهی مرا

لحظه ای امانی دهی مرا...

آه اگر روزی نگاهی کنی مرا
جان پناهی کنی مرا
قعر چاهی کنی مرا

یک قدم همراهی کنی مرا...

آه اگر روزی دیوانه خوانی مرا
سویت به هر صحرا کشانی مرا
روز و شب ببارانی مرا

لحظه ای کنارت بنشانی مرا...

آه اگر روزی خدا شوی مرا 
در بیابانی جدا شوی مرا
جای تو ، شما شوی مرا

یک نفس هوا شوی مرا...

آه اگر روزی نشان کنی مرا
در قفسی زندان کنی مرا
تا که از دیوانگی درمان کنی مرا

تنها یک نظر گمان کنی مرا...

آه اگر روزی...

یارا راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

سلام دوستان عزیزم این پست و تقدیم می کنم به تمامی کسانی که منتظر کارم بودند و از اینکه به وبلاگ ها سر نزدم و کامنت ها و ایمیل ها رو بی جواب گذاشتم پوزش می خوام....

 

آزاد

من و این خم و خاموشی و دل پریشان به راست
نم افکار بر این دالان خشک
غم بی انکار به چپ
دست گل زخمی از این خار تنم
گوش بلبل خسته از قار قار من
پلک من بسته چه بینا تر است ، آه
من و افکار پریشانم چه سود
واژگان از همه ذوقم ره پرواز کشید
تکرار بر همه وجودم افتاد و مرا خط خطی کرد
چند نوشته ،چند نقطه یک قلم
جمله از روی نجابت مرا بخرید
و واژگان چه ارزانم فروخت
حال حالی که می نویسم جمله بگو
جرم من چیست؟
من محکوم به گمراهی در این بیراهه راهم
مجری سخت از این قانون شکنی ها
تا که بر خانه ی بی کس این همه در کوباندی
تا که شبانه بر  گور این سرای سوخته شمع افروختی
و از این چشمه ، چشمه را سیراندی
تا که با آتش باریدی و با آب آرام سوختی
بر هم زدی رسم و این سنت را
تا که باغبان را به دست گل سپردی
تا که دلقکان را به آدمیان خنداندی
آخر جمله سنگیرن ترین جرمت:
و سنگترین جرمت الفی بود که بر سر عین عشق رویاندی
من همواره محکوم به حبسم حبس
در جمله ، واژه
آزادم
آزاد


یارا  راد 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |

عشق باید بطلبد

 

عشق بر زبان بیگانگان از درد،  نمی خوابد

و من کوچک تر از کوچکم در عظمت عشق

چشمانم بسته است حالی که:

با نگاه صخره ها زلف بی احساسم جارو می خورد

و گمانم گاهی بر دل سیمان بسته ی این جاده

دستی تکان می دهد

و در آخر

این مقدس تر است

عشق باید بطلبد 

 

یارا راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

بخوان

عشق نیست
عاشق خواب و معشوق خواب است
شعر نیست
این دلنوشته ی یک دیوار است
مهر نیست
غفلت در انتظار است
شوق نیست
شادی به پیشواز غم رفته است و
می نیست و
قر نیست و
دل نیست و
این گلایه را از من بپذیر
این وعده ی بهشت نیست و
...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

 

پیاده

 

آه باران کسی به خانه ی ویرانه ی ما سر نزد؟

چند روزی از این خانه به سرای بی سخنان گام بذاشتم

قدمی کج ، قدمی راست

به جایی برفتم که نه اینجا و نه آنجاست

کوله بارم قلم و کاغذی در دست

وزن و قافیه از شعر بچیدم

قدم اول که گذاشتم

عشق و عاشقی در شعر ممنوع

قدم دوم غم بی حاصل در شعر ممنوع

قدم سوم فقر و تنگدستی در شعر ممنوع

قدم چهارم نام بیگانگان در شعر ممنوع

قدم پنجم حس خسته در شعر ممنوع

قدم ششم حس لامسه در شعر ممنوع

قدم هفتم آنان که زیرند در شعر ممنوع

قدم هشتم ...

آه من خسته شدم

باقی راه را پیاده می روم...

گر چه رهگذران به سوی من نگاهی نمی کنند

من پیاده می روم و فکر می کنم

در فکر من چه بزرگ ها کوچکند و کوچک ها بزرگ

من آن دختر پیچکم که بر این جاده ی ناهموار سوارم

و چه پیاده ماشین ها ازافکارم جا می مانند...

         

               یارا  راد 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۳ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط یارا راد نظرات () |

 

آن درخت آلو کجاست؟

 

 

 

سکوت و سکوت و سکوت

 

همه در فکر من است

 

ابر، باران ، خورشید و طلوع و غروبش

 

اندیشه ی من سوی تضادها نبود دیروز

 

اشک من از سر یک آبنبات چوبی هرگز نبود و نبود

 

طعم آبنبات چوبی اگر بود شیرین بود و نبودش هم شیرین

 

خوشحالی من از سالانه  به یک آرزو رسیدن بود

 

خوشحالی من از آزادانه برقصیدن و ننگ ندیدن بود

 

چه شد گذشت و لذت های کوچکم اینگونه تهی شد...

 

سکوت و سکوت و سکوت

 

همه در فکر من است

 

آسمان و دریا و زمین و درخت!!

 

راستی آن درخت آلو کجاست؟

 

تبر چه کسی تنه اش را انداخت

 

تبر چه کسی مرا از خاطر آن محو کرد

 

من نه!!

 

شوق کودکانه ام دلگیر است

 

عجیب نیست که نمی دانم زمستان کی بهار شد!

 

تنه ی باقی مانده اش در همه فصل ها به یک شکل است

 

نای فریاد ندارم دگر

من آرام و آرام 

 

 در سکوت می پرسم 

آن درخت آلو کجاست؟؟

 

                        یارا  راد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۱ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط یارا راد نظرات () |